میم مثل متی
باید بشتابم نمازم قضا نخواهد شد اما خدا دلگیر خواهد شد وای دیر نشود وای دور نشود . عهد کرده بودم فریاد بزنم دوستت دارم را اما دریغ از سنگینی اش که تا میم آخرش بر زبانم چرخید میم مرگم سر رسید آی تویی که خالی از این همه حس خواندنی بگذار من بمانم و این همه حس نوشتن من به دنبال مرهم بودم وای ......... از تازیانه این زبانت ! و حالا تو از همه ی گناهان نکرده ات انصراف داده ای !!!!!! نگاه کن کفش هایت را خودم جفت می کنم زمستان گذشته است گل ها شکفته اند باز زمان نغمه سرایی رسیده است و تو آن کبوتر من که در شکاف سنگ ها پنهان هستی بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم و صورت زیبایت را ببینم زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم به خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای خاطر نخستین گل تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید شبیه آن چه در بهار بوییدم پس به نام زندگی هر گز نگو هرگز ژان پل ادوار بدان
هنگام که از خویشتن در اطمینانم پل ادوار گویی مرا برای وداع آفریده اند ! (شاعرش را نمی دانم ) مغرور می شوی و سر به زیر می افکنی نگاهم می کنی نجیب می شوم و سر به زیر می افکنم لعنت لعنت به نجابت من و غرور تو که زنجیر می شوند برای نرسیدن چشم هایمان به هم ! ناله و دروغ می کنیم راستی چرا در رثای که بی دریغ خون خویش را نثار عشق می کنند . از نثار یک دریغ هم دریغ می کنیم ؟؟؟؟؟ (قیصر امین پور ) آن کرم تنها مانده در پیله ام به آغوش گرم تو دل داده ام تو آغوش باز کن تا بپرم و یا در طلب کردنت جان دهم !!!!!!!!!!! بهشت رقیب بی بدیل جهنم است !!! پدیده تولدم تنها برای تو بوده است . پس باور کن تنها برای تو بود که مردم . کوچک ترین آخ هایت دردناک ترین درد های من است ! واقعا استاد ، سرطان چیست؟! گفت: از یک نقطه شروع می شود و بعد در کل بدن ریشه می اندازد و نهایتا" پایانش منطبق بر مرگ است! این روزها... سرطان نگرفته حس سرطانی ها را درک می کنم... شروعش در قلبم بود... اما اکنون با تمامی سلولهایم درکش می کنم... کاش میشد انتهایش منطبق بر مرگم نباشد... اما بر این انطباق راضی ام... من دنیا را بدون تو دوست ندارم. و هر شبش یلدا شب هایم پر است از هراس و اشک بیا لعنتی که عمرم بی تو شب است .......... بیا و بگذار دوست داشتن هایم سهم تو باشد ........ تعجب نگاهم گواه آن بود که نامم هر چه باشد لیلی نیست گفت :لیلی بر خیز گفتم :من که لیلی نبودم گفت :دیشب که آسمان چشمانت بارید و عطر کاه گل کوچتان پژواک گام های مجنون نیامده ات بود . دیشب که یک بغل هق هقت نوازشگر گیسوی شب شد ... مرغان عشق زار زدند که دلت از دیر و دور خون است . من هیچ نگفتم و سکوتم فغان همه ی ناگفته هایم بود . گفت :بر خیز لیلی ...دل و سبویت را بردار ... گفتم : کدامین سبو ! کدامین دل ! شکست ! شکست ! شکست ! گفت :بر خیز لیلی بی مجنون مانده ! بر خیز که تو امروز لیلی ترین لیلی زمینی ! بر خیز لیلی که بیستون تو را می خواند! یا هجوم بی پایان آدم های دور و برم را ؟؟؟؟ پرستیدم خدایی کن بکشی دستی ز رحمت بر سرم زیبا! ابدا همین که از تو متنفر نشده ام !جای بسی تعجب است ...... برای رسیدن به تو چون ژاندارک لباس مردانه می پوشم و مردانه می جنگم و تو چه ساده تر! که من از خوبی هایت نوشتم.... تو نیز ، آنچه را که من از خوبی هایت نوشتم باور کردی... حالی که خود می دانستی این ها همه القاب است و تو این همه نیستی! خودم تو را معبود زمینی ام می دانستم... تو خود در خدمت دیگر معبود ها... و چه سلسله ایست ! خداوندا کیست که این سلسله را به تو برساند...... چه شد که بر گردنم پیچیدی تا طناب دارم باشد . انگار سکوت بهتر است وقتی دل نوشته هایم را سرقت ادبی می دانند ! اگر هستی بدان که مرا توان بالا آمدن نیست تو را صدا می کنم یک لحظه پایین بیا آی با تو ام با توام باتو! اگر جغد بودن را بپذیرم شوم بودن را هرگز . من بی نصیب بودم چ جز تنهایی و اشک که سهام دار ترینم ..... وقتی که گفتند مرد گریه نمی کند . وقتی چشمانم همیشه بارانی است !



عشق عاشقان






| Design By : Night Skin |



