تبليغاتX
میم مثل متی


میم مثل متی

اذان می گوید

باید بشتابم

نمازم قضا نخواهد شد

اما

خدا دلگیر خواهد شد

وای دیر نشود

وای

دور نشود .

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 13:4 توسط متی | |

 

عهد کرده بودم فریاد بزنم

دوستت دارم را

اما دریغ از سنگینی اش

که تا میم آخرش بر زبانم چرخید

میم مرگم سر رسید

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 1:26 توسط متی | |

 

آی تویی که خالی از این همه حس خواندنی

بگذار من بمانم

و این همه حس نوشتن

من به دنبال مرهم بودم

وای .........

از تازیانه این زبانت !

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 0:53 توسط متی | |

 نمی‌دانم که گناهم چیست...آیا اینکه پزشک هستم گناه است؟...اینکه وبلاگ می‌نویسم گناه است؟...اینکه موضوعاتی که به نظر و ذهن من٬برای گفتن جالب هستند،را می‌نویسم گناه است؟...یا اینکه باید تقاص گناهان دیگران را من به نمایندگی از بقیه بپردازم؟...

و حالا

   تو از همه ی گناهان نکرده ات انصراف داده ای !!!!!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 17:37 توسط متی | |

دیگر برای رفتنت بغض نمی کنم

نگاه کن

کفش هایت را

خودم جفت می کنم

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 18:23 توسط متی | |

زمستان گذشته است

گل ها شکفته اند

باز زمان نغمه سرایی رسیده است و تو آن کبوتر من که در شکاف سنگ ها پنهان هستی

بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم

و صورت زیبایت را ببینم

زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

به خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود

و برای خاطر نخستین گل

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

سپیده که سر بزند در این بیشه زار

خزان زده شاید دوباره گلی بروید

شبیه آن چه در بهار بوییدم

پس به نام زندگی

هر گز نگو هرگز

 

ژان پل ادوار

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:30 توسط متی | |

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران
و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود
برای خاطر نخستین گل ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس
اندک می بینم
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند
تو را دوست می دارم
برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها
که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیست

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم


پل ادوار

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 13:6 توسط متی | |

ببین چه گونه دست تکان می دهم

گویی مرا برای وداع آفریده اند !

 

(شاعرش را نمی دانم )

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:14 توسط متی | |

نگاهت می کنم

مغرور می شوی و سر به زیر می افکنی

نگاهم می کنی

نجیب می شوم و سر به زیر می افکنم

لعنت

لعنت

به نجابت من

و غرور تو

که زنجیر می شوند

برای نرسیدن چشم هایمان به هم !

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 13:55 توسط متی | |

ما که این همه برای

 عشق

 

ناله و دروغ می کنیم

 

راستی چرا در رثای عاشقان

 

 که بی دریغ خون خویش را نثار عشق می کنند .

 

از نثار یک دریغ

 

هم

دریغ می کنیم ؟؟؟؟؟

(قیصر امین پور )

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:23 توسط متی | |

من

آن کرم

تنها

مانده

در پیله ام

به آغوش گرم

 تو

دل داده ام

تو آغوش باز کن تا بپرم

و یا

در طلب کردنت

جان دهم !!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 21:36 توسط متی | |

بی تو

بهشت

رقیب بی بدیل

جهنم است !!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 19:23 توسط متی | |

اگر باور نداری که

پدیده تولدم

 

تنها برای تو بوده است .

 

پس

باور کن

تنها

 

برای تو بود

که مردم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 19:11 توسط متی | |

ای کاش می دانستی

کوچک ترین آخ هایت

دردناک ترین 

درد های من است !

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 18:55 توسط متی | |

یاد باد اولین روز دانشجویی که از استاد پرسیدم:

واقعا استاد ، سرطان چیست؟!

گفت: از یک نقطه شروع می شود و بعد در کل بدن ریشه می اندازد و نهایتا" پایانش منطبق بر مرگ است!

این روزها... سرطان نگرفته حس سرطانی ها را درک می کنم...

شروعش در قلبم بود... اما اکنون با تمامی سلولهایم درکش می کنم...

کاش میشد انتهایش منطبق بر مرگم نباشد...

اما بر این انطباق راضی ام... من دنیا را بدون تو دوست ندارم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 1:37 توسط متی | |

این جا قطب است

و هر شبش یلدا

شب هایم پر است از

هراس

و

اشک

بیا لعنتی که عمرم بی تو شب است ..........

بیا و بگذار دوست داشتن هایم سهم تو باشد ........

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:48 توسط متی | |

گفت :لیلی بر خیز

تعجب نگاهم گواه آن بود که نامم هر چه باشد لیلی نیست

گفت :لیلی بر خیز

گفتم :من که لیلی نبودم

گفت :دیشب که آسمان چشمانت بارید  و عطر کاه گل کوچتان پژواک گام های مجنون نیامده ات بود .

دیشب که یک بغل هق هقت نوازشگر گیسوی شب شد ...

مرغان عشق زار زدند که دلت از دیر و دور خون است .

من هیچ نگفتم

و سکوتم فغان همه ی ناگفته هایم بود .

گفت :بر خیز لیلی ...دل و سبویت را بردار ...

گفتم :

کدامین سبو !

کدامین دل !

شکست !

شکست !

شکست !

گفت :بر خیز لیلی بی مجنون مانده !

بر خیز که تو امروز لیلی ترین لیلی زمینی !

بر خیز لیلی

که بیستون تو را می خواند!

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 20:21 توسط متی | |

این بعد عظیم تنهایی را باور کنم

یا

هجوم بی پایان آدم های دور و برم را ؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 20:36 توسط متی | |

بتم بودی

پرستیدم

خدایی کن

بکشی دستی ز رحمت  بر سرم

زیبا!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:51 توسط متی | |

عاشقت هستم ؟؟؟

ابدا

همین که از تو متنفر نشده ام !جای بسی تعجب است ......

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:3 توسط متی | |

حالا که عشوه های زنانه ام میسر نگشته

برای رسیدن به تو چون ژاندارک لباس مردانه می پوشم

و مردانه می جنگم

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:7 توسط متی | |

من چه ساده

و تو چه ساده تر!

که من از خوبی هایت نوشتم....

تو نیز ، آنچه را که من از خوبی هایت نوشتم باور کردی...

حالی که خود می دانستی این ها همه القاب است و تو این همه نیستی!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:1 توسط متی | |

معبود زمین چه کسانی بودم...

خودم تو را معبود زمینی ام می دانستم...

تو خود در خدمت دیگر معبود ها...

و چه سلسله ایست !

خداوندا کیست که این سلسله را به تو برساند......

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:7 توسط متی | |

من گیسویم به دستت سپردم که نوازشگرش باشی

چه شد که بر گردنم پیچیدی

تا طناب دارم باشد .

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 15:22 توسط متی | |

چه بگویم

انگار سکوت  بهتر است

وقتی دل نوشته هایم

را سرقت ادبی می دانند !

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:48 توسط متی | |

آی خدا

اگر هستی

بدان که مرا توان بالا آمدن نیست

تو را صدا می کنم

یک لحظه پایین بیا

آی با تو ام

با توام

باتو!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:47 توسط متی | |

تقصیر من چیست که شب ها خواب از چشمانم فراری است

اگر جغد بودن را بپذیرم

شوم بودن را هرگز .

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:45 توسط متی | |

هر چه تقسیم کردند

من بی نصیب بودم چ

جز تنهایی و اشک

که سهام دار ترینم .....

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:41 توسط متی | |

ما از مرد بودن انصراف دادیم ....

وقتی که گفتند

مرد گریه نمی کند .

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:39 توسط متی | |

زیر باران نخواهم رفت ..

وقتی چشمانم همیشه بارانی است !

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:37 توسط متی | |


Design By : Night Skin